توان یابان شاغل موفق محسن بهمن آبادی یک هنرمند معرق کار

توانیابان شاغل برگرفته از: توایاب شماره 57

AWT IMAGE

محسن بهمن آبادی یک هنرمند معرق کار است. او با بهره گیری از دانش اساتیدمعرق و با پشتکار و تلاش بسیار، حالا دیگر خودش یک استاد مطرح در هنر معرق می باشد.بهمن آبادی کارگاه خودش را دارد و با همکاری افرادی که این هنر را از خودش آموخته اند، سفارش می گیرد و کار تولید می کند. او آرزو دارد که کارش را توسعه دهد و دوستان بیشتری را به کار بگیرد.اینهنرمند، موفقیت خود را مرهون زحمات

مادرمهربان و پدر مرحومش می داند و از آنها بسیار سپاسگزار است. بعد از خدا

AWT IMAGE

در مورد خودتان برایمان بگویید؟

محسن بهمن آبادی هستم متولد سال ۱۳۶۳ در شهرستان مشهد.بعد از یک تب شدید به بیماری فلج اطفال از ناحیه دست و پا مبتلا شدم. در همان دوران کودکی سیزده عمل جراحی بر روی من انجام شد و به مدت شش ماه تمام بدنم تا گردن در گچ بود. بعد از آن نیز با بریس راه می رفتم. شیطنت های دوران کودکی نمی گذاشت که این بریس همیشه در پای من باشد، در خانه آن را از پا در می آوردم و خودم را روی زمین می انداختم و بازی می کردم. وقتی وارد دبستان شدم،با ویلچری که دایی ام از طریق هلال احمر برایم تهیه کرده بود به مدرسه می رفتم.گرچه دکتر من را از نشستن روی ویلچر به دلیل ایجاد قوز کمر منع کرده بود. ولی چون حمل هر روزه من توسط مادرم به مدرسه برای او بسیار دشوار بود، روی ویلچر نشستم و همین باعث ایجادقوز کمر در من شد. در آن زمان از تکنولوژی های روز مثل بریس های جدید و قوزبند و... هم اطلاع زیادی نداشتیم. یادم می آید که در آن دوران من با برادرانم و بچه های فامیل، هم فوتبال و هم الک دولک بازی می کردم. در آخرین روز امتحان سال سوم ابتدایی هم با بچه های کوچه جمع شدیم و الک دولک بازی کردیم و از قضا نوک چوب الک دولک که تیز هم بود به مردمک چشم چپ من خورد و چشم چپ من از بین رفت. الآن چشم چپ من مصنوعی است. در آن زمان با راهنمایی آقای مهندس هدایی مدیر مرکز توان یابان مشهد به پزشکی معرفی شدم و مورد عمل جراحی قرار گرفتم.ایشان در چشم من پروتز گذاشتند و از آن موقع به بعد دنیا را با یک چشم می بینم.

شما درمدارس عادی تحصیل کردید و آیا با توجه به شرایط فیزیکی با مشکلی روبه رو نبودید؟

من تمام طول تحصیلم در مدارس عادی درس خواندم. البته امکان خوبی که از طرف سازمان بهزیستی مشهد برای من در نظر گرفته شده بود این بودکه هر ماه یک بازرس یا کارشناس به مدرسه مراجعه می کرد و وضعیت درسی مرا بررسی می کرد که آیا شرایط آموزش و تحصیلی مناسبی دارم یا نه و اگر در درسی ضعیف بودم برایم کلاس تقویتی می گذاشتند. هزینه آن را هم سازمان بهزیستی پرداخت می کرد.

AWT IMAGE

هیچ وقت احساس کردی که ناتوانایی جسمانیت در برخورد دیگران با شما تاثیری داشته باشد؟

باید بگویم در دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان من واقعا احساس کمبودی نمی کردم. با وجودی که شرایط فیزیکی من مشکل بود و روی ویلچر بودم ولی همیشه مورد حمایت و لطف دوستان بودم. یادم می آید که در سال اول دبیرستان برای عضویت در شورای دانش آموزی کاندید شدم. هر کدام از کاندیداها باید برنامه ها و تفکرات خود را برای بچه ها می گفتند و من بیشتر به ورزش و برنامه هایی که برای توسعه آن در مدرسه داشتم صحبت کردم. جالب اینکه با رای ۲۷۰ از ۴۰۰ ، رای آوردم و انتخاب شدم و حدود دوسال در شورای دانش آموزی مدرسه بودم. به هر حال طرز تفکر افراد با یکدیگر فرق می کند و من نیز دارای تفکر خاصی بودم و در سال دوم دبیرستان ترک تحصیل کردم. ولی همیشه خدا را شاکرم که افراد خوبی در اطرافم بودند و به من انگیزه می دادند. به یاد دارم در محله ای که زندگی می کردیم خطاطی زندگی می کرد که من پیش او خطاطی یاد می گرفتم و از بسیاری از تجربیات زندگی او بهره مند شدم که در زندگیم خیلی تاثیرگذار بود.

چه شد که به کارهای هنری علاقمند شدید؟

من از همان دوران نوجوانی به کار با چوب علاقه داشتم ولی شاید توجه بیشتر آن در من از کتاب حرفه و فن در سال دوم راهنمایی بود.در سال دوم راهنمایی در کتاب حرفه و فن یک کاردستی به شکل لوستر بود که باید آن را با چوب درست می کردیم. من تا آن زمان اطلاعی از کار با چوب و وسایل و ابزار آن نداشتم. معلم از ما خواست که این کاردستی را باتخته سه لاییدرست کنیم. در آن زمان من با پدرم شروع به کار کردیم و این لوستر را ساختیم و اتفاقا کارمان به عنوان بهترین کار در منطقه شناخته شد و در آموزش و پرورش نگهداری شد. شاید این اولین تجربه کار من با چوب بود.

AWT IMAGE

کار معرق را از چه زمانی شروع کردید؟

من از سال سوم راهنمایی کم کم کار معرق را با تخته سه لایی و به صورت تجربی شروع کردم . البته کارهایم در شروع بسیار ابتدایی بودند ولی تقریبا از سن هفده سالگی کار معرق را به صورت حرفه ای شروع کردم. استاد قادری، یکی از اساتید معرق کار در مشهد بود کهچند جلسه به خانه ما آمدند و چندینفن در این هنر را به من آموخت.بعد از آن در هیچ کلاس خاصی شرکت نکردم و تحت نظر استادی نبودم.

اوایل اطرافیان و فامیل از من می خواستند که برایشان تابلو درست کنم. من این کار را می کردم و آنها هم مبلغی به من می پرداختند.

یادم می آید تابلویی در طول ۱ متر و نیم و با عرض ۹۰ سانت ساختم و آن را به مسجد محل هدیه دادم. از همان هفده – هجده سالگی با همین کارها توانستم پول توجیبی خودم را در بیاورم. در مشهد با یکی از دوستانم که ایشان هم از ناحیه دست و پا دچار معلولیت بود و در زمینه نقاشی کار می کرد یک دوره زندگی مجردی را تجربه کردم که برایم بسیارجالب و آموزنده بود. بعد از آن با خانواده به تهران آمدیم و در قیام دشت ساکن شدیم.در محله ما مغازه ای بود که کارهای تزئینی و هنری می فروخت. من به صاحب مغازه مراجعه کردم و نمونه کارهای معرقمرا به او نشان دادم. بیشتر کارهای من کارهای قرآنی مثل وان یکاد و سوره های قرآن بود. ایشان وقتی کارها را دید یک سری کار به من سفارش داد که برایش انجام دادم.از این طریق هم درآمدی به دست می آوردم.

در آن زمان پنجشنبه بازاری در پاکدشت برگزار می شد و پدرم که آن زمان در قید حیات بود، خیلی مرا تشویق کرد که در این بازار شرکت کنم. اصلا فکر نمی کردم که بتوانم در پنجشنبه بازار فروش داشته باشم ولی با اصرار پدرم این کار را کردم. بالاخره در یک جایی در طول و عرض یک متر بساط پهن کردم و حدود سی کار تزئینی با خودم بردم. پس از پایان بازار وقتی پدرم به دنبالم آمد من حدود بیست و هفت هزار تومان فروش کرده بودم. همین مرا راغب کرد که به کار ادامه بدهم و در پنجشنبه بازارها و یکشنبه بازارهای پاکدشت شرکت کنم. از این طریق سود خوبی هم عایدم می شد. همین باعث شد که کارم را توسعه دهم و تلاش بیشتری انجام بدهم.

البته پدرم خیلی به من کمک می کرد و کارهای سوخته کاری روی کارها را ایشان انجام می داد. خطاطی های روی کار را هم به یک خطاط می دادم. گرچه دردسر زیادی داشت ولی به هر حال برایم سود خوبی داشت. خاطره جالبی از آن زمان دارم که دوست دارم بگویم. در آن زمان که کارم رونق گرفته بود، تصمیم گرفتم برای تولد مادرم یک ماشین لباسشویی بخرم. چون مادرم همیشه با دست لباس های ما را می شست و من رنج او را می دیدم. از درآمدی که از فروش در پنجشنبه بازار به دست آوردم توانستم یک ماشین لباسشویی برایش بخرم. در آن زمان قیمت آن ۴۳۰ هزار تومان بود و من دویست و سی هزار تومان آن را نقد پرداخت کردم و مابقی را به صورت یک چک سه ماهه پرداختم. پس از آن بود که تصمیم گرفتم وسیله ای رابرای خودم تهیه کنم. یک موتور سه چرخه خریداری کردم که نام آن را تورنادو گذاشتم. من دو تا دوست دیگر هم دارم که همین عصاهای زیربغلم هستند که نام آنها را پت و مت گذاشته ام.این عصاها و موتور دنیای من و همدم من هستند.هر وقت کم بیاورم و یا وقتی خیلی خوشحال هستم با این دوستانم صحبت می کنم و خیلی به اینها علاقمند هستم. بانی اسم گذاری این ها هم آقای مهندس هدایی بودند که به ما می گفتند برای عصایتان، ویلچرتان و حتی بریستان اسم بگذارید و با آنها صحبت کنید. واقعا این کار به من آرامش می دهد. به هر حال من در خانه کار می کردم و در بازار روز آنها را می فروختم و از همین طریق توانستم یک موتور هم حضور داشت و من تا آن زمان ایشان را نمی شناختم.خیلی عذرخواهی کردم ولی ایشان با روی خوش گفتند که این حق شماست که حرف خود را بزنید. از آن به بعد من و آقای خانی ارتباط خیلی نزدیکی پیدا کردیم و ایشان مرا به نمایشگاه های خوبی معرفی کردند و خیلی به من کمک کردند. در سال ۸۷ بود که در منطقه برای خودم بخرم. قبل از این که موتور بخرم مدتی از پاکدشت به سالن تئاتری در خیابان فرجام می رفتم و تئاتر کار می کردم. من این مسیر طولانی را با اتوبوس می رفتم. وقتی در اتوبوس می نشستم همیشه از پنجره به بیرون نگاه می کردم و خودم را سوار بر موتوری می دیدم که با سرعت ۷۰ کیلومتر در ساعت از کنار اتوبوس رد می شود. الآن که با موتور از کنار اتوبوس ها رد میشوم یاد آن ایام می افتم.

AWT IMAGE

آیا شما کارهای خود را در نمایشگاه ها نیز عرضه کرده اید؟

بله در نمایشگاهی که توسط سازمان بهزیستی و در هفته بهزیستی از توانمندی های افراد دارای معلولیت در سالن حجاب برگزار می شد،شخصی از طرف سازمان بهزیستی با من تماس گرفت و از من برای شرکت در این نمایشگاه دعوت کرد. آن زمان در خانه کار می کردم و از هر نمونه بیست تا سی کار تولید شده داشتم. من در این نمایشگاه شرکت کردم و فروش خوبی هم داشتم.شرکت در این نمایشگاه باعث شد با آقای مسلم خانی که مدیر اجرایی این نمایشگاه بودند آشنا شوم.این فرد واقعا اسطوره اخلاق هستند و من درس های بزرگی از ایشان گرفتم. همچنین در این نمایشگاه با آقای آتشک مدیر مرکز رعد الغدیر یافت آباد آشنا شدم که ایشان نیز سفارش صدکار به من دادند. در آخرین روز این نمایشگاه از بچه های دارای معلولیت تقدیر و تشکر شد و به آنها لوح و سکه طلا جایزه دادند. در این جلسه که با حضور آقای رحیمی از مسوولین بهزیستی و آقای خانی تشکیل شد من جلو رفتم و از عدم حمایت بهزیستی و مشکلات خودم صحبت کردم و درد دلم را گفتم.بعد از یکی دو هفته با من تماس گرفتند و گفتند شخصی به نام آقای خانی در واحد معاونت اشتغال بهزیستی با شما کار دارند. من به بهزیستی مراجعه کردم. وقتی وارد اتاق شدم تازه متوجه شدم که آقای خانی  یکی از آن افرادی بود که در جلسه افتتاحیه نمایشگاه حضور داشت و من تا آن زمان ایشان را نمی شناختم.خیلی عذرخواهی کردم ولی ایشان با روی خوش گفتند که این حق شماست که حرف خود را بزنید. از آن به بعد من و آقای خانی ارتباط خیلی نزدیکی پیدا کردیم و ایشان مرا به نمایشگاه های خوبی معرفی کردند و خیلی به من کمک کردند.

در سال ۸۷ بود که در منطقه ده ، سه راه آذری یک فضای ۲۵ متریگرفتم و کارگاهی را دایر کردم و شروع  به فعالیت نمودم.در این سال ها من در نمایشگاه های متعددی شرکت کردم به طوری که در طی یک سال و نیم در بالغ بر ۶۰ نمایشگاه شرکت کردم ۸۷ در پنج بازارچه – و در سال ۸۸ همزمان غرفه داشتم.

در سال ۸۶ من به عنوان نماینده سازمان بهزیستی کشور به فستیوال ۲۰۰۹ کشور عمان دعوت شدم و حدود بیست روزی در این نمایشگاه در مسقط بودم و لوح های تقدیر فراوانی دریافت و برنده تندیس جشنواره کارآفرینی هم شدم.

آیا فعالیت هنری شما فقط در حوزه کار معرق است؟

در آن زمان من معرق کار می کردم و خصوصا در معرق خط تبحر داشتم ولی بعداً کار پیکره تراشی را با آموزشی که در مرکز رعدالغدیر دیدم  شروع کردم.چون در آن زمان محل کارم سه راه آذری بود و به این مرکز نزدیک بودم، در کلاس های آموزشی اش شرکت می کردم. البته چون  درگیر کار معرق در کارگاهم بودم شاید فقط ده، پانزده ساعت در رشته پیکره تراشی آموزش دیدم و پس از آن با همین مرکزشروع به کار کردم و سفارش هایی برای آن آماده کردم.

البته حدود سه سال هم در یک شرکت بازرگانی به عنوان بازاریاب محصولات مکمل درمانی و یک سال هم به عنوان پیک موتوری کار کردم ولی به دلیل علاقه ای که به کارهای هنری داشتم دوباره به کار چوب و معرق برگشتم.

از چه طریقی با مرکز رعد الغدیر آشنا شدید؟

در زیرپله ای شروع به کار کردم و بعد از آن یک مغازه بیست متری در قیام دشت گرفتم و به کار ادامه دادم. در همین زمان بود که متوجه شدم مرکز رعدی هم در خود پاکدشت وجود دارد و از طریق یکی از کارآموزان به این مرکز معرفی شدم. در این مرکزبه عنوان مربی معرق و پیکره  تراشی کار کردم. البته قبل از آن هم در مرکز رعد شرق مدتی مربی معرق بودم. در آن زمان من در قیام دشت مغازه داشتم صبح ها به مرکز رعد پاکدشت  می رفتم و معرق تدریس می کردم و عصرها هم به مغازه می آمدم. در طول این مدت با کارآموزان مرکز رعد پاکدشت ارتباط خوبی  برقرار کردم. در همان مرکز پاکدشت کار پیکره تراشی را هم آموزش دادم و کم کم تعداد کارآموزان علاقمند به پیکره تراشی افزایش پیدا کرد و به  سیزده نفر رسید. این برای من باعث افتخار است که دو تا از کارآموزان این مرکز که از اول با من کار کرده اند هنوز هم با من کار می کنند. به هر حال هدف من این بود که کارگاهی داشته باشم و فضایی برای تولید و گسترش کارم ایجاد کنم. در آن زمان من فقط یک اره مویی داشتم یک اره مویی دیگر نیز خریداری کردم و پس از آن یک اره مویی صنعتی خریدم و به مرور دستگاه سنباده، دریل، ساب و... را هم خریداری کردم و کم کم تجهیزات کارگاهی را تکمیل کردم. من به دنبال شریک کاری بودم و با دو نفر از کارآموزان در این رشته به نام های خانم مرادی و خانم پیرهادی که از اول با من کار کرده بودند دعوت کردم که در کارگاه با من کار کنند.

اکنون کارگاهی به مساحت ۴۰ مترمربع دایر کرده ام و آن را تجهیز کرده ام و با دوستان مشغول به کار هستیم. من واقعا از این دو همکارم تشکر می کنم. این دوستان دارای معلولیتم همکاران بسیار خوب و پشتیبان های خوبی برایم هستند. حمای تهای آنان باعث شده که تا حالا بتوانیم دوام بیاوریم .البته در آمد خیلی خوبی  نداریم ولی با همین وضع به کار خود ادامه می دهیم.

الآن وضعیت کارگاه چگونه است؟ آیا سفارش کاری دارید؟

بله ما از مرکز رعدالغدیر سفارش کار می گیریم. در این ماه چیزی بالغ بر سیصد و پنجاه تا چهارصد پیکره تهیه کرده ایم.نزدیک به پانزده تابلوی سیمرغ و بیست و پنج تابلوی معرق و کار خطی انجام داده ایم. چندماهی است که با رعد مرکز نیز کار م یکنیم.از خانم داداشی تشکر می کنم ایشان خیلی خوب از ما حمایت کرده اند و از ما خریداری می کنند. من یک ترم نیز به عنوان مربی معرق با رعد مرکزی همکاری داشتم ولی به دلیل بعد  مسافت و دوری راه موفق به ادامه نشدم.البته من مدعی در صنعت چوب نیستم و فکر نمی کنم که چیزی بلد هستم ولی آنچه که می دانم را مدیون استاد خالقی هستم که از اساتید مرکز رعد هستند.

چشم انداز شما برای آینده چیست؟ چه آرزوهایی دارید؟

 من همیشه برای خودم هدف داشته ام.در ذهن خودم همیشه تصور می کردم که یک کارگاهی ۸۰ متری دارم و دستگاه ها در آن مشغول به کار هستند و تعدادی از دوستان در این  کارگاه کار می کنند و... من این ها را در ذهنم تصور می کردم و به این هدف هم رسیدم چون من برای رسیدن به هدفم جنگیدم. شاید زمانی که من در خانه کار می کردم اگر به من می گفتند در جایی نمایشگاهی برقرار است، حتما می رفتم ول یالآن ترجیح می دهم وقتم را به کار در کارگاه و تولید اختصاص بدهم چون نتیجه بهتری می گیرم و سود بیشتری به دست می آورم. آرزویم این است که همین کارگاه ۴۰ متری روزی ۴۰۰ متر شود و دو نفر همکارم،بیست نفر بشوند. من باید بتوانم به این آرزو برسم و برای رسیدن به آن تلاش می کنم. چشم انداز من گسترش کار و کارآفرینی برای دوستان دارای معلولیتم است. امیدوارم که بتوانم از فضای پاکدشت بیرون بیایم و در شهر تهران کارگاهی دایر کنم .البته تا وقتی دستم توی جیب خودم نباشد این کار را نمی کنم. شاید کمک گرفتن از دیگران در جاهایی خوب باشد ولی من معتقدم ابتدا شخص باید خودش را بسازد  و خودش را به دیگران ثابت کند بعد توقع کمک داشته باشد. من بارها از برادر یا دوستانم پول قرض کرده و وسایل مورد نیاز کارم را تهیه کرده امولی همان پول را در زمان مقرر  برگردانده ام .الآن هم دوستانی دارم که اگر به آنها زنگ بزنم و پول بخواهمفورا قبول می کنند چون می دانند که من اگر پول قرض بگیرم برای کارگاه است و برای مسافرت و خوشگذرانی نیست. یکی از آرزوهایم این است که دوستانی که اکنون همکار من هستند و زمانی شاگردان من بودند روزی هر کدام مستقل کار کنند. من همیشه پشتیبان دوستانم بوده ام و تجربه کاری و داشته هایم را در اختیار آنان قرار داده ام.

چه توصیه ای به دوستان دارای معلولیت دارید؟

من به دوستان می گویم که به دنبال گرفتن حق و حقوق خود باشند. اما اگر می خواهند کاری انجام دهند اول باید دست خود را به زانوان خود بگیرند و یک یا علی بگویید و بلند شوند.به دنبال این نباشند که فلان شهردار یا فلان موسسه یا بهزیستی به آنها امکانات بدهد. دوستان باید خودشان دست به کار شوند و توانایی هایشان را افزایش دهند. دوستانی را می شناسم که چهارسال است که به مراکز رعد می آیند و می روند و انواع آموزش ها را هم می بینند ویاد می گیرند چرا این دوستان شروع به کار و کسب درآمد نمی کنند؟ چرا منتظر اتفاق عجیبی هستند که یک نفر از آسمان سر راهشان قرار بگیرد. دوستی می گفت من پنج میلیون تومان پول دارم. اگر این پول را من داشتم با آن یک کارگاه معرق را تجهیز می کردم و چند برابر آن را درمی آوردم. آدمی که خودش را به خواب زده باشد را نمی شود بیدار کرد ولی کسی که خواب است را می شود بیدار کرد. بعضی از دوستان دارای معلولیت خودشان را به خواب زده اند. تا کی می خواهند منتظر کمک بهزیستی و یا فلان موسسه یا شهرداری باشند.

با توجه به اینکه شما با وجود معلولیت، زندگی مستقلی دارید و بدون نیاز به دیگران کار و فعالیت می کنید،چه انتظاری از مسوولان و چه صحبتی با آنان دارید؟

من از مسوولان می پرسم آیا تا حالا به یک منطقه درپایین شهر رفته اند؟ آیا در پیاده روها راه رفته اند؟ آیا به پارک های این مناطق سر زده اند؟

من به آنها می گویم ما معلولان به کنار، آیا به جانبازان نیز اهمیت نمی دهید؟ در جلسه ای بودم که یکی از کارمندان سازمان بهزیستی می گفت خیابان های منطقه دو مناسب سازی شده اند. من می خواهم بپرسم که مگر در منطقه دو چه تعداد افراد دارای معلولیت هست و اگرهم باشد در چه شرایطی زندگی می کنند؟ اگر معلولی در این منطقه باشد احتمالا با آسانسور به پارکینگ خانه و از آنجا  با اتومبیل به سرکار می رود و به خانه بر می گردد. آیا این فرد دارای معلولیت در خیابان راه می رود؟ آیا این مناسب ساز یها نباید در مناطق محروم شهر که تعداد افراد دارای معلولیت در آنجا زیاد است هم صورت بگیرد ؟ در چندسال اخیر اتوبوس های را به تهران B.R.T مناسب سازی شده آورده اند که خیلی هم خوب است و جای تشکر دارد ولی آیا به این مساله فکر شده است که یک فرد دارای معلولیت چگونه به این اتوبوس ها دسترسی پیدا کند؟ راننده این اتوبوس ها موظف است فرد دارای معلولیت را چه در ایستگاه و چه در خارج ایستگاه سوار کند و اگر شخص ویلچری در ایستگاه باشد راننده موظف است پیاده شود و رمپ مخصوص اتوبوس را برای او باز کند تا بتواند با ویلچر وارد اتوبوس شود، ولی این اتفاق نمی افتد. فرد دارای معلولیتی که با عصا یا ویلچر حرکت می کند چگونه باید از طریق پله های هوایی و حتی پله های برقی خودش را به ایستگاه برساند ؟چرا در ورودی پیاد هروهای مناسب سازی شده میله های یوشکل قرار می دهند؟ آیا این توهین به معلولان و جانبازان نیست؟

قانون جامع حقوق معلولان مورد بازنگری قرار گرفته است و قرار است در مجلس به صورت لایحه مطرح شود. نظرتان در این مورد چیست؟

من امیدوارم که این قانون جدید یک قانون جامع باشد و برخلاف قوانین قبلی ضمانت اجرایی داشته باشد. امیدوارم در نظارت بر اجرای آن چند نفر ازافراد دارای معلولیت آگاه و کارشناس حضور داشته باشند.اگرچه به نظر من این قوانین و لوایح بیشتر نمایشی است. مگر چندسال پیش قانون جامع حمایت از حقوق معلولان در مجلس تصویب نشد؟ چه مقدار از این قوانین اجرا شد؟ من به عنوان یک فردمعلول تغییر محسوسی نسبت به قبل احساس نکرده ام.امیدوارم که در قانون جدید به اجرای قوانین بیشتر توجه شود و روزی برسد که مسوولان برای معلولان ارزش قائل شوند و به دنبال بازی های سیاسی نباشد.

سخن آخر شما چیست؟

من اول امیدم به خداست. دوم امیدم به خداست و سوم امیدم به خداست. و بعد از آن امیدم به بازوان خودم است. طرز تفکرم این است که بتوانم برای  همنوعان خودم مثمرثمر باشم. امیدوارم دوستان دارای معلولیت از خواب غفلت بیدار شوند و فعالیت خود را گسترش دهند. من در خودم ضعف زیادی می بینم و هیچ ادعایی هم نسبت به حرفه ای که در آن فعالیت می کنم، ندارم. هرچه دارم از لطف و کرم خداوند است و توان و پشتکار خودم. اگر کم و کاستی در کارم وجود دارد دوستان به من بگویند که کارت این مشکل را دارد و این مشکل را برطرف کنم. من فرد انتقادپذیری هستم و از انتقاد سازنده دوستان استقبال می کنم از رعد مرکز و رعدالغدیر و دوست عزیزم آقای دشتی خیلی تشکر می کنم. در پایان می خواهم چند بیتی از سروده دوست عزیزم آقای حسین مشایخی فر که دکترای ادبیات و استادیار دانشگاه هستند را بخوانم. شعر "من و بامدادان" که من بسیار از این شعر لذت می برم و هر وقت احساس دلتنگی می کنم این شعر را م یخوانم و نیروی جدید می گیرم:

من و بامدادان دو فرزند نور / چه بی پا کنیم از سیاهی عبور /  نه بیمی از این راه بر جانمان / نه از عجز نگیریم دامانمان / چه باک از مسیری که هول آور است / که ره توشه من پر از باور است

logo2
شماره انداز اشتغال
32